سيد ظهير الدين مرعشى
51
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
گذشت و با دربان آشنا شد شبى درون دروازهء قلعه ، به كنجى پنهان شد و دربان از آن غافل در را ببست . چون مردم قلعه به جامهء خواب رفتند . ملك گيومرث بلا توقف به تكيهگاه كوتوال برفت . در خانهيى كه كوتوال با همشيرهء او در خواب بودند داخل شد ، و چون شمع مىسوخت خانه روشن بود . حربه برداشت و كار كوتوال بساخت . چون همشيرهء او خواست فرياد كند ، فورا او را هم بكشت ، و سر هر دو را برداشته به برج قلعه برآمد ، و فرياد زد : اى اصحاب قلعه ! « من ملك گيومرث بن بيستون رستمدارم كه كار كوتوال و عورت او را تمام كردم و سر هر دو اين است كه در دست دارم ! اى نوكرزادگان من ، به قتل تركان و مردمان اجنبى كوتاهى نكنيد ! » اين صدا به گوش اهالى قلعه رسيد . مردم دويده نزد او حاضر شدند و با او به دروازهء قلعه آمدند و دربان را كشتند . غوغا در گرفت . هرچه ترك در قلعه بود ، التماس عفو مىنمودند . رستمداريان هرجا اجنبى مىيافتند مىگرفتند نزد ملك مىآوردند . اين بود كه ملك گيومرث بر ملك موروثى خود متمكّن گشت و به اندك مدّت تمام ممالك رويان و رستمدار را ضبط نمود و قبل از او مردم رستمدار به مذهب اهل سنّت و جماعت بودند . خود نقل مذهب كرد و شيعهء اماميه شد و اهالى رستمدار نيز نقل مذهب نمودند مگر قريهء كدير كه هفتصد سر اسب آخته داده نقل مذهب نكردند ، و اكنون نيز بر مذهب خودند . ملك گيومرث بر ملك رى و قومش تاختها كرد و قلعهء طبرك را - كه نزديك رى بود - بستاند ، و بسطام و سمنان را بستاند ، و غارت كرد ! و با امير الياس خواجه كه از امراى بزرگ پادشاه شاهرخ ميرزا بود به خلاف برخاست و يك نوبت فرزند خود ملك اسكندر را به پايهء سرير اعلى به هرات روانه كرده بود كه معذرت از گستاخىهاى خود بكند . امير الياس خواجه از ملك گيومرث به سرير اعلى شكايت نمود . عبد العلى بكاول نامى را كه از مقرّبان درگاه بود با فوجى از عساكر به مدد الياس خواجه بفرستادند تا ملك را نصيحت كند . اگر نشنود به جواب او قيام كند . چون ديدند